خاطرهاي رو كه تعريف ميكنم مال استاد رياضي . آخرين جلسه رياضي2 بود.
يكي از دختراي سيريش و پر رو كلاس به استادمون گير داد كه : استاد يه بيت شعر بگيد تا به عنوان يادگاري بالاي جزوه از شما داشته باشم. استادمون هم گفت اينهمه معادله و قضيه و دانش رياضي، همه يادگاري هستند. خلاصه اين خانوم اونقدر سيريش شد و اصرار كرد تا بيچاره استاد گفت آخه من كه حضور ذهن ندارم. ..... بعد هم گفت، اسم كوچيكت چيه؟
دختره گفت : پندار
استاد هم بدون درنگ گفت: مردان خدا پرده پندار دريدند ... و بدين سان كلاس منفجر شد و پندار خاموم سرخ و عصباني شده در رو كوبيد و رفت بيرون و ما هم كه هيچي ديگه. استاد بيچاره كه بدون غرض اين شعر رو خونده بود، بهت زده گفت: بچهها مگه من حرف بدي زدم. ما هم گفتيم : استاد عجب شعري گفتي ......


